نگو نامهربان بودیم و رفتیم
دلیل بهتری پیدا کن ای دوست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم
پی نوشت: نمی دونم شاعرش کیه.شرمنده
|
نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نامهربان بودیم و رفتیم دلیل بهتری پیدا کن ای دوست بگو با دیگران بودیم و رفتیم پی نوشت: نمی دونم شاعرش کیه.شرمنده + نوشته شده توسط آن یکی در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت
10:24 |
دوستي دارم كه وقتي كسي ازش مي پرسه چرا ازدواج نمي كني ؟ مي گه : آنرا كه بدو رايم هست بدو راهم نيست و آنرا كه بدو راهم هست بدو رايم نيست
حالا اين شده حكايت من.آدم نمي دونه بايد چكار كنه. + نوشته شده توسط آن یکی در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت
8:25 |
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
+ نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 11 فروردین1387 و ساعت
9:28 |
دوستی گفت: صبر کن زیرا که صبر کار تو خوب و زود کند آب رفته به جوی باز آرد کارها به از آنچه بود کند گفتم:گر آب رفته به جوی بازآرد مــــاهــــی مـــرده را چـــه ســـود کــــــند پی نوشت:این مطلب را در وبلاگ دوستم تمدن خواندم اینجا نوشتم که شما هم بخوانید! + نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 21 اسفند1386 و ساعت
9:4 |
دیشب وقتی شنیدم علی دایی سرمربی تیم ملی شده نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورم چند روز قبلش که مامانم می گفت دایی ممکنه سرمربی بشه بهش می خندیدم و می گفتم نه بابا تا وقتی کسی مث قطبی هست که نوبت به دایی که تازه یک فصل و نیم که مربی شده نمی رسه اما غافل از اینکه تو این مملکت گل و بلبل هیچی بعید نیست .
خلاصه اینکه ردای مربی گری تیم ملی تن دایی رفت و با شیرر مقایسه شد و همه در یک چرخش ۱۸۰درجه ای افتخارات دایی را یادآوری کردند و آن روزهایی را که به خونش تشنه بودند فراموش کردند. با این حال امیدوارم علی دایی بتونه موفق بشه و ما رو به جام جهانی ببره هرچند که ..........ای بابا بی خیال پرسپولیس رو عشق است پی نوشت:قطبی دوست داریم + نوشته شده توسط آن یکی در دوشنبه 13 اسفند1386 و ساعت
10:1 |
مربی های فوتبال با همه تفاوتاشون تو یه چیز مشترکن و اون اینکه اهمیت تمرینهای درست و حسابی و بازیهای تدارکاتی رو می دونن
حالا منم احتیاج به یه بازی تدارکاتی دارم.اما نمی دونم حریف باید مثل سوریه و کویت باشه و ببرمش و روحیه م بره بالا یا مث تیمهای اروپایی یا آمریکای جنوبی باشه و به سختی باهاش دست و پنجه نرم کنم؟ دوستم می گه بهتره حریف ضعیف باشه تا بتونی تمرینات رو تو زمین پیدا کنی و تجربه ت بیشتر شه و گرنه با حریف قوی اگه ببازی دیگه واسه همیشه کم می یاری و نمی تونی خودتو جمع و جور کنی و هیچ وقت تو چیزایی که یاد گرفتی مسلط نمی شی. دوستم یه چیز دیگه هم می گه و اون اینکه نباید حریف رو دوست داشته باشی چون ممکنه حواست پرت شه و بهش ببازی واقعا باورش سخته که یه بازی تدارکاتی اینقدر دردسر داشته باشه (بعد اون وقت من همش به جون فدراسیون غر می زنم.) + نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 5 اسفند1386 و ساعت
10:20 |
دستی به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای ؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟! + نوشته شده توسط آن یکی در جمعه 5 بهمن1386 و ساعت
16:50 |
شور به پا می کند خون تو در هر قیام پیر غلام تو کسیت ؟ عشق علیه السلام + نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت
23:42 |
مهدی عزیز از حال "این" پرسیده و من وظیفه خودم دونستم که در این پست به جای آه و ناله های همیشگی ام از "این "صحبت کنم.دوست عزیزم که وجودش باعث شد محیط ناخوشایند دانشگاه را تحمل کنم و در کنارش لحظه های خوبی را تجربه کنم.این عزیزم مدتی است که دل نگران یک انتخابه و نمی تونه تصمیم قطعی بگیره براش دعا می کنم که اون چیزی که به نفعشه براش اتفاق بیفته .دیگه اینکه ما باید کارای پایان نامه مون رو انجام بدیم و من راستش حال هیچ کاری رو ندارم .به جاش دارم زبان می خونم و ای بفهمی نفهمی یه کمی راه افتادم و از i am a windows !!! یه ذره جلوترم.ای وای می خواستم از این حرف بزنم باز از خودم گفتم چه می شه کرد خودخواهی که شاخ و دم نداره .فعلا.....
+ نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 4 دی1386 و ساعت
12:24 |
عزیز از دست رفته قیصر امین پور در بخشی از یکی از شعرهایش می گوید تا همیشه روی برزخ دو پرتگاه راه می روم. من هم انگار دارم روی برزخ دو پرتگاه راه می روم.بعد از یکسال دوری ار مطبوعات دوباره چند ماهی است که برگشته ام و باز هم می بینم وضع به همان منوال سابق است.روزنامه هم کم از سینما ندارد و هر روز آدمها و رابطه هایشان تغییر می کند و به شکل و رنگی در می آید.امروز ادعای عشق و عاشقی شان تا آسمان هفتم می رود و فردا همین روضه ها را برای کس دیگری می خوانند. یک روز می گویند صدای تو زیباترین صدایی است که شنیده اند و فردا به دوستتان می گویند که صدایتان مثل جیغ بنفش می ماند.یک روز می گویند که برق چشمهای شما آنها را زیر و رو کرده است و فردا به دوست دیگرتان می گویند که دیدار آنها خون یخ زده شان را به جوشش درآورده است.یک روز می گویند که اگر کار ثابت پیدا کنند برای ازدواجتان هیچ مانعی وجود ندارد و فردا که شما برایشان کار پیدا می کنید از دوستتان خواستگاری می کنند!!!!!!!! نمی دانم با این همه چرای بی زیرا چه کنم.دوست صفحه بندم می گوید این از بدشانسی ماست که هر چه آدم ناتوست به تور ما می خورد .دوست رئیس دفترم می گوید از بی عرضگی ماست که بی خود به بعضی ها اعتماد می کنیم و همه چیز را بی دریغ نثارشان می کنیم.دوستی هم در سرویس سیاسی دارم که می گوید همه چیز تقصیر خود دخترهاست که به هم رحم نمی کنند و با اینکه از رابطه دختری با پسری خبر دارند اما باز برای جارو کردن زیر پای آن دختر از هیچ کوششی فروگذار نمی کنند . نمی دانم تقصیر کیست و آیا اساسا تقصیری وجود دارد یا نه .برای من فقط پشیمانی مانده است و بس. + نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت
12:26 |
این چند بیت بخشی از شعری است که سالها پیش در نشریه ای خوانده ام.شعر را کامل و درست به یاد نمی آ روم و متاسفانه نام شاعر را نیز.اما این شعر شدیدا به وصف الحال این روزهای من شبیه است.با عذرخواهی از شاعر همین چند بیتی را که دست و پا شکسته در یاد دارم می نویسم: ترکش گل دردمندم کرده است آتش هجران سپندم کرده است آنچنان لبریز نورم کافتاب لانه در روح بلندم کرده است آی زنجیرم ز پا بیرون کنید دام زلفش پای بندم کرده است دردمند از سنگ اعدا نیستم ترکش گل درمندم کرده است تا جنونم در قیامت بشکفد صبح محشر هم به بندم کرده است ظهر تابستان و می با اشتها سرکشیدن سر بلندم کرده است
+ نوشته شده توسط آن یکی در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت
20:25 |
ببین حالا یک بار هم که من خواستم مثبت فکر کنم خودتون نذاشتید.دوستم دیروز با دوستش رفت سینما اما
دوستش چی کار کرد؟وسط فیلم پا شد و رفت که چی ؟من کاری برام پیش اومده و حتما باید برم!نمی دونم این
پسرها چی فکر می کنن واقعا نمی فهمند یا اینکه خودشون رو به اون راه می زنن.آخه هر بچه ای هم این قدر
ادب داره که یک خانم رو وسط سینما ول نکنه و بره اما این پسرها!!!!!چی بگم.خلاصه شب هم هزار بار زنگ و
هزار تا اس.ام.اس. عاشقانه و عذرخواهانه که من فکر نمی کردم ناراحت بشی و شرمنده و دوست دارم و ......
پانوشت:نه سرم رو بشکن نه گردو بریز تو دامنم
+ نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 13 آذر1386 و ساعت
12:29 |
امروز برای چندمین بار فیلم راز رو دیدم اونم از بس که میترا اصرار کرد و گفت دیدن این فیلم هفته ای یک بار واجبه. واجبه تا هی به خودمون یادآوری کنیم این قدرت رو داریم که انرژی های جهان رو به نفع خواسته های خودمون جذب کنیم.واسه همین من فیلمو دوباره دیدم تا یه کم این انرژیهای منفی ای رو که دورو برم جمع شدن دور کنم.می خوام به چیزهای خوب فکر کنم تا به طرفم بیان.می خوام مثبت فکر کنم و به دیگران هم این فرصت رو بدم که این موجهای مثبت رو دریافت کنن.فقط امیدوارم این بار انرژی مو صرف مسیر درستی بکنم. راستی فردا یکی از دوستام داره با دوستش می ره سینما.کاش دوستش دوست خوبی باشه و بهشون خوش بگذره.آدمها بعضی وقتها به یه موج تازه تو زندگی شون نیاز دارن که کمی حال و هوا رو عوض کنه.کاش حال و هوای دوستم آفتابی بشه. دیگه اینکه هفته دیگه عروسی یکی از دوستای خوبمه این یعنی یه موج مثبت در راهه! کاش "این" هم راضی می شد و عروسی می کرد و ما یه دلی از عزا درمی اوردیم.
+ نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت
23:22 |
این روزا دوستام مرتب می پرسن چی شده و از چی ناراحتم .اما من نمی تونم سفره دلم رو براشون باز کنم و رازهای مگو رو فاش کنم.بنابراین هی همه چیز رو می نذارم تقصیر درسای دانشگاه و پایان نامه و کار و ....خدا رو شکر که این دانشگاه هست تا من رو از جواب دادن به سوالایی که نمی خوام به جوابشون فکر کنم نجات بده اما تا کی می تونم ماسک یه دانشجوی نگران درس و تحصیل رو به صورت بزنم؟ به قول محمد علی بهمنی : خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار این شهر بی نقاب قبولم نمی کند ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند این چندمین شب است که بی خواب مانده ام آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند بی تاب از تو گفتم آوخ که قرنهاست آن لحظه های ناب قبولم نمی کند گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی با این عطش سراب قبولم نمی کند بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام حق دارد آفتاب قبولم نمی کند + نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 4 آذر1386 و ساعت
0:28 |
دلم نمی خواد آه و ناله کنم و
واسه چیزهای از دست رفته مجلس ترحیم بگیرم دلم نمی خواد تاسف بخورم و هی انگشت
ندامت بگزم که چرا چنین و چنان کردم دلم نمی خواد به این فکر کنم که واسه یه
اعتماد بی جا چه لطمه هایی خوردم و چقدر متضرر شدم دلم نمی خواد.........چون می
دونم یه جایی یه کسی هست که نمی ذاره حق کسی پایمال بشه که کسی به کسی ظلم کنه و
راحت بره دنبال کارش و شاد و خرم باشه می دونم که دنیا یه حساب و کتابایی داره که
کسی نمی تونه ازش فرار کنه اما با همه اینا ناراحتم خیلی ناراحت ........چون هیچی
حماقت منو توجیه نمی کنه و از باعث نمی شه از ندونم کاری خودم پشیمون نباشم + نوشته شده توسط آن یکی در شنبه 3 آذر1386 و ساعت
12:56 |
این روزها که می گذرد هیچ حرفی برای گفتن ندارم این روزها فقط دوست دارم به صدای سکوت گوش کنم نمی دونم روزهایی مثل حالا که همه اش همه آن چیزهایی که نمی خوای بهشون فکر کنی به یادت می یان همه اش همه چیز تو رو یاد چیزها و کسایی می ندازه که نمی خوای به یاد بیاریشون باید چکار کنی شاید نشه از خیلی چیزها که حالا ازشون پشیمونی فرار کرد اما کاش حداقل می شد عوارضو کم کرد یا ... + نوشته شده توسط آن یکی در شنبه 19 آبان1386 و ساعت
14:40 |
امروز با این راجع به ازدواج صحبت می کردیم.داستان خواستگارهای این هم واسه خودش ماجرایی داره.البته چون شاید یک روز بخواد داستان خواستگاراشو بنویسه من در این مورد چیزی نمی گم.اما یه بحثهایی پیش آمد که خیلی فکرم رو مشغول کرده.نمی دونم آدم وقتی بخواد ازدواج کنه به چه چیز طرف مقابلش باید اعتماد کنه؟ به مذهبی بودنش؟ ...چه بسا آدمهای مذهبی یا به ظاهر مذهبی که ....ای بابا چی بگم به عاشق بودن و ادعای کشته و مرده بودنش ؟.....کو عشق ؟کو عاشق؟کو وفاداری؟کو ...؟ به خانواده اش؟...چه بسا خانوده هایی که برای آدم سر و پا می شکنند و بعد که وارد خانه شان می شوی همه چیز رنگ عوض می کند به شغل و تحصیلات و موقعیت اجتماعی اش و هزار داشته و نداشته دیگش ؟...به قول قدیمی ها پول که خوشبختی نمی یاره،یا شایدم می یاره ...........نمی دونم یکی از دوستام که هفته پیش عروسیش بود،می گه آدم باید چشماشو باز کنه و طرفش خوب بشناسه و دیگه توکل کنه به خدا خدایا! تنهامون نذار
+ نوشته شده توسط آن یکی در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت
20:46 |
از صبح که
خبر پر کشیدن دکتر امین پور را شنیدم اشکم یک لحظه هم بد نمی آید.الان نمی دانم
دارم چه می نویسم اما دلم طاقت نمی اورد که در این مورد حرفی نزنم.واقعا دردناک
است.الان نمی توانم فکر را جمع کنم فقط به یک شعر از خودش بسنده می کنم تا بعد افتاد آن سان که
برگ آن اتفاق زرد می افتد افتاد ان
سان که مرگ آن اتفاق سرد می افتد اما او
سبز بود و گرم که افتاد ![]()
+ نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت
10:43 |
داشتن یک تمدن کهن و پیشینه تاریخی چندین هزار ساله گنجینه خوبی است که برای بررسی تحولات فرهنگی یک جامعه و شناخت خصوصیات مردم می توان به آن مراجعه کرد.در این شماره نیز ما سراغ پروفسور سید حسن امین رفتیم تا از دیدگاه او در مورد ویژگی های فرهنگی مردم ایران در مواجهه با تحولات و تغییرات اجتماعی آشنا شویم.اگر چه پروفسور امین استاد صاحب کرسی دانشگاه گلاسکوی انگلستان در رشته حقوق بین الملل است، اما مطالعات گستردهای در زمینه ادیان و ایران شناسی دارد.او تا کنون 42 جلد کتاب تالیف کرده و هم اکنون نیز سردبیری مجله حافظ را به عهده دارد.گفتگوی ما را با او می خوانید: ادامه مطلب + نوشته شده توسط آن یکی در شنبه 5 آبان1386 و ساعت
21:38 |
تا چند سال پیش هر وقت از مشکلات اقتصادی و معضل بیکاری صحبت می شد اولین تصویری که در ذهن شکل می گرفت مردان کوپن فروش و دستفروشان کنار خیابان بود که با ترس و لرز بساطشان را پهن می کردند و با شنیدن فریاد مامور، مامور پا به فرار می گذاشتند.اما حالا دیگر نه تنها دستفروشی مردان کاملا پذیرفته شده است بلکه دستفروشی زنان نیز به آن اضافه شده است. فروش عروسک در میدان ولی عصر ،اسپند و ادویه در میدان امام حسین، آدامس و بیسکویت درعوارضی و بسیاری چیزهای دیگر تنها قسمتی از فعالیت فروشندگی زنان را تشکیل می دهد. با این حال شاید هیچ جا به اندازه واگنهای مترو برای فعالیت زنان دستفروش مناسب نباشد. صدای آمدن قطار که در تونل می پیچد و نورکه چراغهایش دیده می شود، مسافران نزدیکترین در را نشان می کنند و برای سوار شدن و اگر قسمت شود نشستن،گارد می گیرند.در این حالت هیچ کس به زن جوانی که کیسه بزرگی را به دنبال می کشد،توجه نمی کند.قطار می ایستد و مسافران سوار می شوند.چند لحظه بعد قطار که به راه می افتد،صدای زن جوان بلند می شود :« گیره ،گیره های رنگی،انواع گل سر،کشهای عروسکی .... » کم کم توجه خانمها جلب می شود و دورش جمع می شوند.اول فقط تماشاچی هستند اما اولین نفر که دست به جیب می شود،بقیه هم سراغ کیف پولشان را می گیرند.شاید یادشان می افتد که زیاد مهم نیست گیره و گل سر می خواهند یا نه،مهم کمک کردن است،اگر چه کم و ناچیز.
ادامه مطلب + نوشته شده توسط آن یکی در شنبه 14 مهر1386 و ساعت
17:23 |
پست مدرنیزم منفی و واژگونی نظام ارزشها پروفسور غلامحسین باهر را امروز دیگر همه می شناسند. کسی که در رشته های حقوق،اقتصاد سنجی،جرم شناسی،زبان شناسی و فلسفه مدیریت منابع(رفتارشناسی) تحصیل کرده است و تحصیلات خود را تا درجه پروفسوری ادامه است.این استاد دانشگاه علاوه بر تدریس ،پستهای اجرایی مختلفی چون معاون و قائم مقام و مشاور را نیز تجربه کرده است و هم اکنون نیز به عنوان استاد مدعو در دانشگاه های خارجی تدریس می کند. پروفسور باهر تاکنون حدود 70 جلد کتاب نوشته است و همکاری نزدیکی هم با رادیو،تلویزون و رسانه های دیگر دارد.او همچنین چند سالی است که به عنوان سفیر یونسکو در زمینه صلح وعرفان و گردشگری فعالیت می کند.تجربه طولانی او در تحصیل و تدریس در داخل و خارج از کشور موجب شد با او به گفتگو بنشینیم و پیرامون وضعیت نظام آموزشی ایران و مشکلات آن نظر او را جویا شویم. این گفتگو در دفتر پروفسور باهر صورت گرفت.دفتری مملو از کتاب و نوار، با اتاقی که تمام دیوارهایش مملو از مدارک تحصیلی و تقدیر نامه های استاد بود.دیدن این مدارک و تقدیرنامه ها همزمان با شنیدن خبر بازنشستگی استاد، سوال برانگیز بود: چه کسی جانشین چنین اساتیدی شده است و اگر جای این استادان قدیمی در دانشگاه نیست،پس کجاست؟ ادامه مطلب + نوشته شده توسط آن یکی در دوشنبه 2 مهر1386 و ساعت
10:28 |
پ پیرزن کنار پنجره خانه سالمندان نشسته است و تسبیح می چرخاند و ذکر می گوید. گاهی هم با گوشه روسری سفیدش اشکهایش را پاک می کند.می گوید: «امان از پیری ،امان از تنهایی .اما اینکه در این سن و سال جایی را نداشته باشی و آواره و سرگردان،سر از اینجا در بیاوری ، از همه چیز بدتر است.» می پرسم:« جایی را نداشتید؟» قطرات اشک تندتر روی گونه اش می دوند. ادامه می دهد:« چرا نداشتیم؟خانه ای داشتیم به چه بزرگی! اما شوهر خدا بیامرزم قبل از مرگش دارایی هایش را بین بچه ها تقسیم کرد و خانه به پسرم رسید.او هم بعد ازفوت پدرش مرا بیرون کرد و من مجبور شدم به اینجا بیایم. » نفس عمیقی می کشد و آرام نجوا می کند :« اگر درآمدی داشتم ، وضعم این نمی شد.» پیرزن هم اتاقی اش می خندند و می گوید:« درآمد؟! برای درآمد داشتن باید شغل داشت. آن زمان ما نمی توانستیم بدون اجازه شوهرمان آب بخوریم چه برسد به اینکه کارکنیم. تا می آمدیم دست راست و چپمان را بشناسیم ، شوهرمان می دادند و هر وقت شکایتی می کردیم، می گفتند شوهرت است خرجت را می دهد.» می خواهم بگویم الان وضع تغییر کرده است، اما پرستاری با شیشه های شربت و بسته های قرص وارد می شود و اشاره می کند که بیش از این مزاحم استراحت ساکنان کهنسال اتاق نشوم. ادامه مطلب + نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت
12:42 |
قلم هم قلبم را می خواند ، هم دستم را همیشه مصاحبه کردن با هنرمندان به خاطر روحیات ویژه شان حال و هوای خاصی دارد.اما مصاحبه با مری زمانی نویسنده، نقاش و شاعری که در جهان با نام mosarz معروف است ، از جنس دیگری بود. علی رغم اینکه او اهل مصاحبه و به قول خودش معروف شدن و خودنمایی نبود، اما گفتگو با این هنرمند ایرانی-ایتالیایی بسیار ساده و صمیمی آغاز شد و در همان حال و هوا به پایان رسید. این گفتگوکه ابتدا قرار بود حول محور فعالیتهای هنری او و برپایی گالری نقاشی اش درکاخ سعدآباد باشد ،از فلسفه ، عرفان و روانشناسی و ... هم بی نصیب نماند.این شاید به خاطر گستره فعالیتهای مری زمانی و تجربیات بی نظیر او از زندگی درکشورهای مختلف باشد. تجربیاتی که موجب شده است او سه وطن برای خود اختیار کند:ایران،ژاپن و نروژ. ادامه مطلب + نوشته شده توسط آن یکی در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت
11:26 |
برای یک فوتبالیست خوش اقبال همه چیز به سرعت برق و باد اتفاق می افتد. انگار فرشته مهربان با عصای سحرآمیزش آرام روی شانه اش زده باشد و بعد از درخشیدن چند ستاره، آسمان بخت و اقبال او روشن شده باشد. ماجرا خیلی ساده است. یک بچه معمولی جنوب شهر که به زور توپ و تشر پدر و ناله و نفرین مادر دیپلم گرفته است، بالاخره با تیمی قرارداد می بندند و رسما فوتبالیست می شود. اول کار با پز دادن به رفقای قدیمی و کلاس گذاشتن برای دخترهای محل می گذرد. اما بعد از مدتی این کارها عادی و کسل کننده می شود و فشار تمرینات و سختی یک بازیکن خوب بودن خودش را نشان می دهد: تمرینات مداوم ، مسافرتهای پست سرهم ، دلشوره های فیکس یا ذخیره بودن و ترس از مصدومیت تنها بخشی از دغدغه های هر روزه اند. ادامه مطلب + نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت
23:30 |
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر دست خسته مرا مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر کمک......کمک........ + نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت
16:1 |
این روزها که می گذرد هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم از عمق جاده های مه آلود + نوشته شده توسط آن یکی در شنبه 16 تیر1386 و ساعت
10:7 |
با همه بي سر و ساماني ام باز به دنبال پريشاني ام طاقت فرسودگي ام هيچ نيست در پي ويران شدني آني ام آمده ام بلكه نگاهم كني عاشق آن لحظه طوفاني ام دلخوش گرماي كسي نيستم آمده ام تا تو بسوزاني ام آمده ام با عطش سالها تا تو كمي عشق بنوشاني ام ماهي برگشته ز دريا شدم تا كه بگيري و بميراني ام خوبترين حادثه مي دانمت خوبترين حادثه مي دانيم؟ حرف بزن ابر مرا باز كن دير زماني است كه باراني ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه يك صحبت طولاني ام ها.....به كجا مي كشيم خوب من ها..... نكشاني به پشيماني ام! محمدعلي بهمني + نوشته شده توسط آن یکی در چهارشنبه 6 تیر1386 و ساعت
12:15 |
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش
اين روزنامه نگاري هم براي خودش عالمي داره. تاوقتي كه داري كار مي كني و به اصطلاح توي گود هستي به خودت مي گي كي مي شه يه كار راحت تر پيدا كنم و از اين همه دوندگي و استرس راحت شم ؛ اما وقتي كه از محيط مي ياي بيرون و مي شيني سر درس و مشقت ‘آن وقته كه هي فيلت يادت هندوستان مي كنه و ياد ايام مي كني و دلت مي خواد باز برگردي به همون محيط پر سر و صدا و هيجان برانگيز. اين درست حكايت من و اينه كه بعد از دو ترم چسبيدن به درس و دانشگاه دلمون براي شر و شور دنياي مطبوعات تنگ شده و مي خوايم برگرديم ................ + نوشته شده توسط آن یکی در جمعه 18 خرداد1386 و ساعت
20:12 |
امروز بعد از كلاس با بچه ها راجع به ماجراي ميدان هفت تير صحبت مي
كرديم.اكثر بچه ها با برخورد نيروي انتظامي با بدحجابي موافق بودند‘اما نه با اين
شيوه.اينها گوشه اي از نظرات بچه هاست. - من نمي توانم دليل اين برخوردها را درك كنم.به نظر من هر كسي بايد آزاد باشد كه
نوع پوشش خود را انتخاب كند.اين حق هرآدمي است كه تصميم بگيرد چگونه زندگي
كند .
- اگر حكومت جلوي مردم را نگيرد فردا ديگر قابل كنترل نيستند و مي خواهند وسط
خيابان برقصند.
- شيوه اين حكومت با حكومت رضا خان چه فرقي دارد ؟ او به زور چادر از سر
زنان مي كشيد و اينها به زور سر مردم مي كنند.
- حجاب قانون اسلام است و بايد اجرا شود و هر كس نمي خواهد قانون را رعايت كند
بايد مجازات شود.
يكي ديگر از بچه ها مي گفت امر به معروف و نهي از منكر وظيفه ماست.
- هر كسي خودش بايد مقابل پروردگارپاسخگو باشد پس به ما چه ارتباطي دارد كه
ديگران مي خواهند چطور زندگي كنند .ما در قبال اعمال خودمان مسئول هستيم.
- چرا در دوران همه حكومتها در ايران زنان مورد اجحاف و سوءاستفاده قرار مي
گيرند؟انگار همه زنان را بازيچه مي دانند و مي خواهند آنها را به فرم دلخواه خود
بسازند.
- امر به معروف به عهده كسي است كه خودش اعمالش درست باشد.چه كسي مي
تواند ادعا كند كه خودش درست زندگي مي كند كه حالا بخواهد از روش زندگي كردن
ديگران ايراد بگيرد .از طرفي امر به معروف در مورد كسي است كه معروف و
منكر را نداند.من فكر مي كنم در جامعه ما همه احكام و دستورات دين را مي دانند
حالا اگر به آن اعتقاد ندارند بايد با چوب و چماق با آنها برخورد كرد؟چه كسي از
درون آدمها با خبر است.چه بسا كسي كه از نظر ما بدحجاب است نزد خدا از ارج و
قربي بيش از ما كه ادعاي مسلماني و معتقدي مان تا آسمان هفتم مي رود داشته
باشد.چه كسي جز خدا مي تواند در مورد ميزان دينداري مردم قضاوت كند؟
- چرا بين تمام جوامع اسلامي فقط در كشور ما پوشش به تقابل مردم و حكومت تبديل
شده است؟
- هر روز كه مي گذرد بيشتر متقاعد مي شوم كه بايد دين و حكومت از هم جدا باشند. + نوشته شده توسط آن یکی در چهارشنبه 2 خرداد1386 و ساعت
12:7 |
امروز هیچ کاری درسی ای نداشتم.(برای اولین بار در طول این ترم) می خواستم تا ظهر بخوابم و یک دلی از عزا دربیارم .اما از 7:30 صبح این زنگ تلفن قطع نشد که نشد آخرش هم ساعت 9:30 این تلفن زد و گفت که توی یکی از کارهای مشترکمون گیر کرده و من باید برم دانشگاه تا سر و سامانش بدیم.فقط خدا می دونه که هیچ کاری برای من زجر آور تر از رفتن به آن خراب شده (دانشگاه ) نیست.به هر حال ناچار قبول کردم و ........ای بابا می خواستم غیبت این رو کنم اما پیداش شد ...ما فعلا بریم کارامون رو انجام بدیم تا بعد ..... + نوشته شده توسط آن یکی در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 و ساعت
17:23 |
از تمام رمز و رازهاي عشق جز همين سه حرف جز همين سه حرف ساده ميان تهي چيز ديگري سرم نمي شود من سرم نمي شود ولي راستي دلم كه مي شود......!
+ نوشته شده توسط آن یکی در پنجشنبه 30 فروردین1386 و ساعت
12:58 |
آواز عاشقانه ما در گلو شكست حق با سكوت بود ‘صدا در گلو شكست ديگر دلم هواي سرودن نمي كند تنها بهانه دل ما در گلو شكست سربسته ماند بغض فروخورده دلم آن گريه هاي عقده گشا در گلو شكست اي داد كس به داغ دل باغ دل نداد اي واي هاي هاي عزا در گلو شكست آن روزهاي خوب كه ديديم خواب بود خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست «بادا» «مباد» گشت و «مبادا» به باد رفت «آيا» ز ياد رفت و «چرا» در گلو شكست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم بغضم امان نداد و خدا...درگلو شكست كاش مي شد به گذشته برگشت و خيلي از كارها را نكرد يا كرد.افسوس كه پشيماني سودي نداره.افسوس كه بعضي اشتباهات جبراني نداره.افسوس كه .....اي خدا......
+ نوشته شده توسط آن یکی در جمعه 17 فروردین1386 و ساعت
22:10 |
كنار جاده نشسته ام راننده چرخي را عوض مي كند ازآنجا كه مي آيم دل خوشي ندارم به آنجا كه مي روم نيز ميل چنداني ندارم پس چرا بي صبرانه به عوض كردن چرخ نگاه مي كنم؟
+ نوشته شده توسط آن یکی در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت
16:42 |
بي حضور ما نمايش با شكوه زندگي چيزي كم داشت
و آن تمامي نمايش بود آمده ايم تا بازيگرخوب صحنه زندگي باشيم عشق مجال اين بازي خوب را فراهم مي آورد. + نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 14 فروردین1386 و ساعت
21:53 |
سال جدید شروع شد و زندگی جدید و فرصت دوباره ای برای زیستن....
عبور باید کرد..... و من مسافرم ای بادهای همواره + نوشته شده توسط آن یکی در جمعه 10 فروردین1386 و ساعت
15:4 |
آموزگار نیستم تا عشق را به تو بیاموزم
پرندگان آموزگاری نمی خواهند تا به پرواز درآیند ماهیان نیز آموزگاری نمی خواهند تا شنا کنند پرواز کن به تنهایی شنا کن به تنهایی عشق را دفتری نیست بزرگترین عاشقان دنیا خواندن نمی دانستند + نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 13 اسفند1385 و ساعت
14:35 |
مبادا که به تو اعتماد کنم آنگاه که دستانم را فشردی ترسیدم مبادا انگشتانم را بدزدی و چون بر دهانم بوسه زدی د دندانهایم را شمردم! اما............ غادت السمان + نوشته شده توسط آن یکی در شنبه 28 بهمن1385 و ساعت
7:3 |
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم یارب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم + نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت
11:5 |
دل گرفته از این روزها دلم تنگ است میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است . . . این روزها با یک چرای بزرگ رو به رو شده ام.تمام باورهام به هم ریختن و نمی دانم چرا با یک غفلت خودم رو انداختم ته ته ته یک چاه بزرگ . . . کاش کسی پیدا می شد و دستم رو می گرفت و می کشیدم بیرون. شاید ساده لوحانه باشه ...اما من هنوز به معجزه اعتقاد دارم. . . . خدایا! من هنوز به تو امید وارم ‘عذابم نکن. + نوشته شده توسط آن یکی در دوشنبه 16 بهمن1385 و ساعت
16:12 |
-آدمها هر چه را لازم داشته باشند از مغازه ها می خرند اما چون هیچ مغازه ای دوست نمی فروشد آدم می ماند بی دوست
تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن -اهلی کردن یعنی چه؟ -یعنی ایجاد علاقه بخشی از کتاب شازده کوچولو
+ نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 10 بهمن1385 و ساعت
11:36 |
از امروز ماه محرم شروع می شود.از صبح که از خانه بیرون می آییم تا شب همه جا پرچم سیاه است و صدای نوحه و مراسم عزاداری.به قول علیرضا قزوه :پیر غلام تو کیست؟ -عشق علیه السلام
این شعر هم تقدیم به صاحب این ماه کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت با زخم نشان سرفرازی نگرفت زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت حیثیت مرگ را به بازی نگرفت.
+ نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 1 بهمن1385 و ساعت
10:25 |
عشق تو مرا از بستر رخوتناکم آزاد می کند و از مرگ روزمره و می گسلاند زنجیرهای نامرئی را که پیوند من است با امروز‘ این ساعت و این شهر که پیوند من است با دیوارهای یکنواخت با فریادهای همسایگان پرگو با فریاد روزنامه فروش با همان عنوانهای مکرر و با مگسان سمج تابستان عشق تو مرا از جزئیات ابلهانه آزاد می کند تا آنگونه که هستم باشم: فرشته سپیده دم که از گام زدن می پرهیزد در آرزوی پرواز.... عشق تو در من می رویاند بالهای شفاف فراوان و پرواز می کنم همچون پروانه افسانه ای که تازه از پیله به در آمده باشد عشق تو مرا از زندان لحظه آزاد می کند تا من و بی انتهایی یگانه شویم. «غادت السمان» + نوشته شده توسط آن یکی در جمعه 29 دی1385 و ساعت
9:20 |
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم ز سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشیی نمی دانی مگر دردم
+ نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 26 دی1385 و ساعت
12:56 |
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي دل بي تو به جان آمد وقت است به باز آيي مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد كز دست بخواهد شد پايان شكيبايي + نوشته شده توسط آن یکی در دوشنبه 25 دی1385 و ساعت
12:55 |
|
|