تبليغاتX
این و آن

این چند بیت بخشی از شعری است که سالها پیش در نشریه ای خوانده ام.شعر را کامل و درست به یاد نمی آ روم و متاسفانه نام شاعر را نیز.اما این شعر شدیدا به وصف الحال این روزهای من شبیه است.با عذرخواهی از شاعر همین چند بیتی را که دست و پا شکسته در یاد دارم می نویسم:

ترکش گل دردمندم کرده است

آتش هجران سپندم کرده است

آنچنان لبریز نورم کافتاب

لانه در روح بلندم کرده است

آی زنجیرم ز پا بیرون کنید

دام زلفش پای بندم کرده است

دردمند از سنگ اعدا نیستم

ترکش گل درمندم کرده است

تا جنونم در قیامت  بشکفد

صبح محشر هم به بندم کرده است

ظهر تابستان و می با اشتها

سرکشیدن سر بلندم کرده است

+ نوشته شده توسط آن یکی در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 20:25 |
ببین حالا یک بار هم که من خواستم مثبت فکر کنم خودتون نذاشتید.دوستم دیروز با دوستش رفت سینما اما دوستش چی کار کرد؟وسط فیلم پا شد و رفت که چی ؟من کاری برام پیش اومده و حتما باید برم!نمی دونم این پسرها چی فکر می کنن واقعا نمی فهمند یا اینکه خودشون رو به اون راه می زنن.آخه هر بچه ای هم این قدر ادب داره که یک خانم رو وسط سینما ول نکنه و بره اما این پسرها!!!!!چی بگم.خلاصه شب هم هزار بار زنگ و هزار تا اس.ام.اس. عاشقانه و عذرخواهانه که من فکر نمی کردم ناراحت بشی و شرمنده و دوست دارم و ...... پانوشت:نه سرم رو بشکن نه گردو بریز تو دامنم
+ نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 13 آذر1386 و ساعت 12:29 |

امروز برای چندمین بار فیلم راز رو دیدم اونم از بس که میترا اصرار کرد و گفت دیدن این فیلم هفته ای یک بار واجبه. واجبه تا هی به خودمون یادآوری کنیم این قدرت رو داریم که انرژی های جهان رو به نفع خواسته های خودمون جذب کنیم.واسه همین من فیلمو دوباره دیدم تا یه کم این انرژیهای منفی ای رو که دورو برم جمع شدن دور کنم.می خوام به چیزهای خوب فکر کنم تا به طرفم بیان.می خوام مثبت فکر کنم و به دیگران هم این فرصت رو بدم که این موجهای مثبت رو دریافت کنن.فقط امیدوارم این بار انرژی مو صرف مسیر درستی بکنم.

راستی فردا یکی از دوستام داره با دوستش می ره سینما.کاش دوستش دوست خوبی باشه و بهشون خوش بگذره.آدمها بعضی وقتها به یه موج تازه تو زندگی شون نیاز دارن که کمی حال و هوا رو عوض کنه.کاش حال و هوای دوستم آفتابی بشه.

دیگه اینکه هفته دیگه عروسی یکی از دوستای خوبمه این یعنی یه موج مثبت در راهه! کاش "این" هم راضی می شد و عروسی می کرد و ما یه دلی از عزا درمی اوردیم.

+ نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 23:22 |

این روزا دوستام مرتب می پرسن چی شده و از چی ناراحتم .اما من نمی تونم سفره دلم رو براشون باز کنم و رازهای مگو رو فاش کنم.بنابراین هی همه چیز رو می نذارم تقصیر درسای دانشگاه و پایان نامه و کار و ....خدا رو شکر که این دانشگاه هست تا من رو از جواب دادن به سوالایی که نمی خوام به جوابشون فکر کنم  نجات بده اما تا کی می تونم ماسک یه دانشجوی نگران درس و تحصیل رو به صورت بزنم؟

به قول محمد علی بهمنی :

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بی خواب مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بی تاب از تو گفتم آوخ که قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

+ نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 4 آذر1386 و ساعت 0:28 |

دلم نمی خواد آه و ناله کنم و واسه چیزهای از دست رفته مجلس ترحیم بگیرم دلم نمی خواد تاسف بخورم و هی انگشت ندامت بگزم که چرا چنین و چنان کردم دلم نمی خواد به این فکر کنم که واسه یه اعتماد بی جا چه لطمه هایی خوردم و چقدر متضرر شدم دلم نمی خواد.........چون می دونم یه جایی یه کسی هست که نمی ذاره حق کسی پایمال بشه که کسی به کسی ظلم کنه و راحت بره دنبال کارش و شاد و خرم باشه می دونم که دنیا یه حساب و کتابایی داره که کسی نمی تونه ازش فرار کنه اما با همه اینا ناراحتم خیلی ناراحت ........چون هیچی حماقت منو توجیه نمی کنه و از باعث نمی شه از ندونم کاری خودم پشیمون نباشم

+ نوشته شده توسط آن یکی در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 12:56 |


Powered By
BLOGFA.COM