این چند بیت بخشی از شعری است که سالها پیش در نشریه ای خوانده ام.شعر را کامل و درست به یاد نمی آ روم و متاسفانه نام شاعر را نیز.اما این شعر شدیدا به وصف الحال این روزهای من شبیه است.با عذرخواهی از شاعر همین چند بیتی را که دست و پا شکسته در یاد دارم می نویسم:
ترکش گل دردمندم کرده است
آتش هجران سپندم کرده است
آنچنان لبریز نورم کافتاب
لانه در روح بلندم کرده است
آی زنجیرم ز پا بیرون کنید
دام زلفش پای بندم کرده است
دردمند از سنگ اعدا نیستم
ترکش گل درمندم کرده است
تا جنونم در قیامت بشکفد
صبح محشر هم به بندم کرده است
ظهر تابستان و می با اشتها
سرکشیدن سر بلندم کرده است


