امروز با این راجع به ازدواج صحبت می کردیم.داستان خواستگارهای این هم واسه خودش ماجرایی داره.البته چون شاید یک روز بخواد داستان خواستگاراشو بنویسه من در این مورد چیزی نمی گم.اما یه بحثهایی پیش آمد که خیلی فکرم رو مشغول کرده.نمی دونم آدم وقتی بخواد ازدواج کنه به چه چیز طرف مقابلش باید اعتماد کنه؟
به مذهبی بودنش؟ ...چه بسا آدمهای مذهبی یا به ظاهر مذهبی که ....ای بابا چی بگم
به عاشق بودن و ادعای کشته و مرده بودنش ؟.....کو عشق ؟کو عاشق؟کو وفاداری؟کو ...؟
به خانواده اش؟...چه بسا خانوده هایی که برای آدم سر و پا می شکنند و بعد که وارد خانه شان می شوی همه چیز رنگ عوض می کند
به شغل و تحصیلات و موقعیت اجتماعی اش و هزار داشته و نداشته دیگش ؟...به قول قدیمی ها پول که خوشبختی نمی یاره،یا شایدم می یاره ...........نمی دونم
یکی از دوستام که هفته پیش عروسیش بود،می گه آدم باید چشماشو باز کنه و طرفش خوب بشناسه و دیگه توکل کنه به خدا
خدایا! تنهامون نذار

+ نوشته شده توسط آن یکی در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت
20:46 |