تبليغاتX
این و آن

پ     

پیرزن کنار پنجره خانه سالمندان نشسته است و تسبیح می چرخاند و ذکر می گوید. گاهی هم با گوشه روسری سفیدش اشکهایش را پاک می کند.می گوید: «امان از پیری ،امان از تنهایی .اما اینکه در این سن و سال جایی را نداشته باشی و آواره و سرگردان،سر از اینجا در بیاوری ، از همه چیز بدتر است.»

 می پرسم:« جایی را نداشتید؟» قطرات اشک تندتر روی گونه اش می دوند. ادامه می دهد:« چرا نداشتیم؟خانه ای داشتیم به چه بزرگی! اما شوهر خدا بیامرزم قبل از مرگش دارایی هایش را بین بچه ها تقسیم کرد و خانه به پسرم رسید.او هم بعد ازفوت پدرش مرا بیرون کرد و من مجبور شدم به اینجا بیایم. » نفس عمیقی می کشد و آرام نجوا می کند :« اگر درآمدی داشتم ، وضعم این نمی شد.»

پیرزن هم اتاقی اش می خندند و می گوید:« درآمد؟! برای درآمد داشتن باید شغل داشت. آن زمان ما نمی توانستیم بدون اجازه شوهرمان آب بخوریم چه برسد به اینکه کارکنیم. تا می آمدیم دست راست و چپمان را بشناسیم ، شوهرمان می دادند و هر وقت شکایتی می کردیم، می گفتند شوهرت است خرجت را می دهد.»

می خواهم بگویم الان وضع تغییر کرده است، اما پرستاری با شیشه های شربت و بسته های قرص وارد می شود و اشاره می کند که بیش از این مزاحم استراحت ساکنان کهنسال اتاق نشوم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 12:42 |

قلم هم قلبم را می خواند ، هم دستم را

همیشه مصاحبه کردن با هنرمندان به خاطر روحیات ویژه شان حال و هوای خاصی دارد.اما مصاحبه با مری زمانی نویسنده، نقاش و شاعری که در جهان با نام mosarz  معروف است ، از جنس دیگری بود. علی رغم اینکه او اهل مصاحبه و به قول خودش معروف شدن و خودنمایی نبود، اما گفتگو با این هنرمند ایرانی-ایتالیایی بسیار ساده و صمیمی آغاز شد و در همان حال و هوا به پایان رسید. این گفتگوکه ابتدا قرار بود حول محور فعالیتهای هنری او و برپایی گالری نقاشی اش درکاخ سعدآباد باشد ،از فلسفه ، عرفان و روانشناسی و ... هم بی نصیب نماند.این شاید به خاطر گستره فعالیتهای مری زمانی و تجربیات بی نظیر او از زندگی درکشورهای مختلف  باشد. تجربیاتی که موجب شده است او سه وطن برای خود اختیار کند:ایران،ژاپن و نروژ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آن یکی در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 11:26 |

برای یک فوتبالیست خوش اقبال همه چیز به سرعت برق و باد اتفاق می افتد. انگار فرشته مهربان با عصای سحرآمیزش آرام روی شانه اش زده باشد و بعد از درخشیدن چند ستاره، آسمان بخت و اقبال او روشن شده باشد.

ماجرا خیلی ساده است. یک بچه معمولی جنوب شهر که به زور توپ و تشر پدر و ناله و نفرین مادر دیپلم گرفته است، بالاخره با تیمی قرارداد می بندند و رسما فوتبالیست می شود. اول کار با پز دادن به رفقای قدیمی و کلاس گذاشتن برای دخترهای محل می گذرد. اما بعد از مدتی این کارها  عادی و کسل کننده می شود و فشار تمرینات و سختی یک بازیکن خوب بودن خودش را نشان می دهد: تمرینات مداوم ، مسافرتهای پست سرهم ، دلشوره های فیکس یا ذخیره بودن و ترس از مصدومیت تنها بخشی از دغدغه های هر روزه اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آن یکی در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 23:30 |


Powered By
BLOGFA.COM