پ
پیرزن کنار پنجره خانه سالمندان نشسته است و تسبیح می چرخاند و ذکر می گوید. گاهی هم با گوشه روسری سفیدش اشکهایش را پاک می کند.می گوید: «امان از پیری ،امان از تنهایی .اما اینکه در این سن و سال جایی را نداشته باشی و آواره و سرگردان،سر از اینجا در بیاوری ، از همه چیز بدتر است.»
می پرسم:« جایی را نداشتید؟» قطرات اشک تندتر روی گونه اش می دوند. ادامه می دهد:« چرا نداشتیم؟خانه ای داشتیم به چه بزرگی! اما شوهر خدا بیامرزم قبل از مرگش دارایی هایش را بین بچه ها تقسیم کرد و خانه به پسرم رسید.او هم بعد ازفوت پدرش مرا بیرون کرد و من مجبور شدم به اینجا بیایم. » نفس عمیقی می کشد و آرام نجوا می کند :« اگر درآمدی داشتم ، وضعم این نمی شد.»
پیرزن هم اتاقی اش می خندند و می گوید:« درآمد؟! برای درآمد داشتن باید شغل داشت. آن زمان ما نمی توانستیم بدون اجازه شوهرمان آب بخوریم چه برسد به اینکه کارکنیم. تا می آمدیم دست راست و چپمان را بشناسیم ، شوهرمان می دادند و هر وقت شکایتی می کردیم، می گفتند شوهرت است خرجت را می دهد.»
می خواهم بگویم الان وضع تغییر کرده است، اما پرستاری با شیشه های شربت و بسته های قرص وارد می شود و اشاره می کند که بیش از این مزاحم استراحت ساکنان کهنسال اتاق نشوم.
ادامه مطلب

