تبليغاتX
این و آن
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر

دست خسته مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

کمک......کمک........

+ نوشته شده توسط آن یکی در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 16:1 |

این روزها که می گذرد

هر روز احساس می کنم

که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور مرا صدا می زند

+ نوشته شده توسط آن یکی در شنبه 16 تیر1386 و ساعت 10:7 |

با همه بي سر و ساماني ام

باز به دنبال پريشاني ام

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست

در پي ويران شدني آني ام

آمده ام  بلكه نگاهم كني

عاشق آن لحظه طوفاني ام

دلخوش گرماي كسي نيستم

آمده ام تا تو بسوزاني ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو كمي عشق بنوشاني ام

ماهي برگشته ز دريا شدم

تا كه بگيري و بميراني ام

خوبترين حادثه مي دانمت

خوبترين حادثه مي دانيم؟

حرف بزن ابر مرا باز كن

دير زماني است كه باراني ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه يك صحبت طولاني ام

ها.....به كجا مي كشيم خوب من

ها..... نكشاني به پشيماني ام!

محمدعلي بهمني

+ نوشته شده توسط آن یکی در چهارشنبه 6 تیر1386 و ساعت 12:15 |

+ نوشته شده توسط این در دوشنبه 4 تیر1386 و ساعت 15:24 |


Powered By
BLOGFA.COM